عالم خدوم / زندگی نامه مرحوم حضرت آیت الله سید مهدی یثربی

 توضیح : این مطلب برگرفته از وب سایت مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما است و در نشانی ذیلقابل دسترسی و کمترین ادای دین نسبت به ایشان و خدمات آنمرحوم  است .

/http://pajuhesh.irc.ir/product/book/show/id/1659/indexId/154779/book_keyword

 

 

پیشانی نوشت

خانه سوت و کور بود. چارقد سیاه را روی سرش مرتب کرد، جارو را از گوشه حیاط آورد و با بی میلی مشغول شد. زیر لب گفت: تو هم نباشی، خانه تمیز کردن می خواهد. هرچند این خانه با تو مرد. ای کاش من می رفتم و این روزها را نمی دیدم.

رفت و روب خانه که تمام شد، دستمالی برداشت. شیر سماور را باز کرد و دو سه قطره آب روی دستمال ریخت و به سمت آیینه و قاب عکس های اطراف آن رفت. اول به خودش توی آیینه نگاه کرد و گفت آسیه بیگم، ببین این تویی. حق داری از دیدن خودت جا بخوری؛ اما چه می شود کرد. پیشانی نوشت تو هم این بوده. باید آن روزها که ترگل ورگل بودی، به انتظار سید محمدرضا می نشستی که به خانه بخت ببردت. چه می دانستی که آرزوهایت نقش بر آب می شود.

با صدای قیژقیژ در به خودش آمد. زن جوان پا به اتاق گذاشت و گفت: باز هم رفتی تو فکر اون خدا بیامرز؟ جواب داد: نه. به پستی و بلندی های زندگی خودم فکر می کردم. خوش آمدی منیرخاتون. دلم گرفته بود. خوب کردی آمدی.

دو استکان از کنار سماور برداشت و قوری را رویشان کج کرد. چای را صبح دم کرده بود که سید مهدی تکه های نان خشکیده را در آن فرو ببرد و صبحانه ای بخورد. رنگ چای بد نبود. منیرخاتون چشم از استکان برداشت و گفت: راستی، زن ها تو مجلس عزا می گفتند قرار بوده از همون جوونی، زن خدا بیامرز سید محمدرضا بشی. آره؟ آسیه بیگم روی دامن سیاهش دست کشید و گفت: قرار بود. پدرهامان، برادر بودند و نانمان توی یک سفره بود، اما بازی سرنوشت نگذاشت. یک روز شنیدم سید محمدرضا کتاب هایش را بار زده و می خواهد به عتبات برود. رویم نشد بگویم مرا هم با خودت ببر. اون رفت و چشم من به در ماند که برمی گردد و عروسی سر می گیرد، اما غافل از اینکه سید محمدرضا سرش به کتاب ها و درس و بحث گرم شده بود و نمی توانست فقط برای بردن من به ایران بیاید. بگذریم از اینکه خرج سفر زیاد بود و دست او تنگ. وقتش را هم نداشت. بعداً از آنها که برای زیارت رفته بودند، شنیدیم ازدواج کرده، دلم شکست. همان روزها به خدابیامرز شوهر اولم، بله را گفتم. سید محمدرضا بعد از پانزده سال به کاشان برگشت. خانمش را نیاورده بود. می گفتند راضی نشده به ایران بیاید. سید هم او را گذاشته بود و آمده بود. دو سه ماه بعد با یکی از کاشانی ها وصلت کرد. تا اینکه شوهرم از دنیا رفت. وقتی به خواستگاری ام آمد، نمی دانستم چه بگویم.

چایی یخ کرد. دست برد که استکان منیرخاتون را بردارد و چای اش را عوض کند، ولی منیرخاتون نگذاشت و گفت: خوب است. داشتی می گفتی. بعد یک حبه قند در دهان گذاشت. آسیه بیگم گفت: چه بگویم. می بینی که شدم زن سوم سید محمدرضا، عالم و قاضی شهر. با اینکه مرد سرشناسی بود، زخم زبان های مردم نمی گذاشت راحت زندگی مان را بکنیم.

منیرخاتون استکان خالی را روی نعلبکی گذاشت و گفت: خدا بزرگه. غصه نخور به فکر سید مهدی باش. طفل معصوم الان کجاست؟ آسیه بیگم گفت: میرعلی آمد و بردش. خدا خیرش بده. با اینکه دست تنگه، به خوب و بد زندگی مون می رسه.

 

به جای پدر

بعدازظهر یک روز تابستان بود و مردم بیشتر در باغ و باغچه های خانگی یا در سرداب ها استراحت می کردند تا داغیِ آفتاب فروکش کند؛ اما سید مهدی آن روز هم مثل همیشه روی دوش برادرش، میرعلی بود و از کوچه های خلوت شهر کاشان می گذشتند. نگاه سید مهدی به دنبال پرندگان بود و برادرش با عجله راه می رفت که سر وقت به درس و مباحثه برسد.

با اینکه حوصله سید مهدی در خانه دوست برادرش سر می رفت، ولی نمی توانست بدون میرعلی روزش را شب کند و او را به جای پدر پذیرفته بود. سید مهدی سه ساله بوده که پدرش، سید محمدرضا درگذشته بود. او خاطره ای از پدر در ذهن نداشت. پدرش از شاگردان میرزای بزرگ بود. آن روزها میرزای بزرگ را هم نمی شناخت. دنیای او یک شهر پر از باغ و پرنده و جاهایی بود که برادرش می رفت. از این دنیا خانه میرعلی را بیشتر دوست داشت. بعد از آن هم خانه خودشان را. حوض حیاطشان پر از ماهی بود و درخت های توت و انار دورش پر از صدای پرندگان.

کم مانده بود به خانه دوست برادرش برسند که از پشت سر، مردی تفنگ به دست را دید که چادر خانمی را گرفته است و آن را می کشد. به میرعلی نشانش داد. برادرش او را زمین گذاشت و در گوشش گفت: فوری برو خانه.

سید مهدی چند قدم که جلوتر رفت، به دیوار فروریخته ای رسید که پشتش باغ بود. از دیوار بالا رفت و در پناه تنه درختی ایستاد و برادرش را دید که شاخه درختی را شکسته و به سمت مرد می رود. ناگهان شاخه درخت بالا رفت؛ مرد افتاد، تفنگش به کناری پرت شد و زن، چادرش را برداشت و فرار کرد. میرعلی یکی دو ضربه دیگر هم به مرد زد. مرد خودش را جمع کرد و خواست برخیزد که میرعلی به سرعت دور شد.

سید مهدی وقتی به خانه رسید، حیاط، اتاق ها و مطبخ خانه را گشت؛ اما اثری از میرعلی نبود. می ترسید چیزی به مادر و خواهرهایش بگوید. هرچه فکر کرد، نتوانست خودش را مشغول کند. حوصله بازی نداشت و گرسنه هم نبود. تصمیم گرفت در کنار در چوبی خانه شان بنشیند و منتظر میرعلی بماند. کوچه هنوز خلوت بود و از پنجره خانه مقابلشان صدای منیرخاتون را می شنید که به دخترش می گفت: دو تا قرمز، سه تا حنایی بغلش، بعد یه سیاه، بعد یه نیلی، دو تا سفید، دو تا کرم رو قرمز، بعد هم سه تا اخرایی.

خبری از برادرش نبود و کلاغ ها قارقارکنان در حال پرواز بودند. مردها با اسب و قاطر از کوچه رد می شدند و بچه ها کم کم به هوای بازی در کوچه پیدایشان می شد، ولی او به هیچ کدام از اینها دل نمی داد. او فقط میرعلی را می خواست. آفتاب که رفت، مادرش آمد و دست بر شانه اش گذاشت و پرسید: «چرا اینجا نشسته ای؟ چرا با کاظم و غفور نرفتی بازی کنی؟ چرا با صالح نرفتی توت بچینی؟»

سید مهدی چیزی نگفت و چشم دوخت به زمین. مادر، دستی به پیشانی­اش کشید و او را بغل کرد و به اتاق برد. سید مهدی پلک هایش را روی هم فشار می­داد، ولی اشک­هایش روی گل های پیراهن مادرش ریختند. مادر او را روی زانو نشاند و آرام آرام همه چیز را از زیر زبانش بیرون کشید و بعد هم برایش قصه گفت.

سید مهدی صبح با صدای خروسش (تاج طلا) چشم باز کرد و دید سید علی به قول خودش دارد ناشتایی می خورد و با مادرش حرف می­زند. از پشت رفت و دست­هایش را دور گردن برادرش حلقه کرد. سید علی هم بلند شد و او را یک بار دور اتاق چرخاند و بعد گفت: آن قدر دویدم که سرباز مرا گم کرد. وقتی آمدم خواب بودی، ماندم تا بیدار شوی.

 

روزهای مدرسه

ایستاده بود و سنگ های گرد و رنگارنگش را یکی یکی داخل چاه حیاط پرت می­کرد که برادرش با هندوانه ای بزرگ از پشت درخت­های توت پیدایش شد. هندوانه را زمین گذاشت و سید مهدی را بلند کرد و پرسید:

ـ چه می کنی؟

ـ دارم از سنگ هایم دل می کنم.

برادرش چشم هایش را تنگ کرد و پرسید:

ـ از همه آن سنگ های گرد و رنگارنگ؟ چرا؟!

ـ دیگر بزرگ شده ام. تازه دستم هم به رف می رسد!

ـ می دانم که بزرگ شده ای، ولی آن سنگ­ها قشنگ بودند.

سید مهدی اخم کرد و گفت: دیگر لازمشان ندارم. دلم می خواهد مثل صالح، قلم و دفتر داشته باشم و بروم مدرسه.

سید علی او را زمین گذاشت. هندوانه را توی حوض رها کرد و گفت: حالا نمی شود مدرسه نروی؟ مثل غفور. خودم هرچه بخواهی، یادت می­دهم. سید مهدی سرش را به سمت بالا تکان داد و گفت: از غفور خوشم نمی­آید! با تیر و کمان، گنجشک و کفتر می­زند! کتاب های تو هم بزرگ است، مثل خودت! می­خواهم مثل صالح باشم و بروم مدرسه. برادرش چیزی نگفت و به سمت اتاق رفت.

سید مهدی از آن روز به بعد یک روز در میان بهانه مدرسه را می­گرفت، ولی اتفاق خاصی نمی­افتاد. چند روز بعد وقتی بیدار شد، دید یک قلم و چند دفتر گذاشته اند کنار بالشش. آنها را برداشت و به طرف برادرش دوید و صورتش را پر از بوسه کرد.

سال های اول، خوش می گذشت و سید مهدی کنار صالح می نشست و چون منظّم بود و شلوغ نمی­کرد، کسی کاری به کارش نداشت؛ اما خیلی می­ترسید وقتی آقا معلم با ترکه انار بچه ها را تنبیه می کرد. معلمشان مردی کوتاه قد بود که دکمه های بالای پیراهنش را نمی­بست و همیشه توی کلاس پیپ می­کشید. صالح هم همیشه سرفه می­کرد. یک روز که دیکته داشتند، سرفه صالح قطع نشد. سید مهدی فکر کرد بهتر است برایش آب بیاورد؛ او آن قدر دست پاچه بود که یادش رفت از آقا معلم اجازه بگیرد و به سرعت از کلاس بیرون رفت و از کوزه دفتر مدرسه توی لیوانش آب ریخت و برای صالح آورد.

آقا معلم وقتی او را دید، داد زد: چرا بی اجازه بیرون رفتی؟ بعد جلو آمد سرش را تا نزدیک صورت سیدمهدی پایین آورد. چشم هایش قرمز بود و دهانش بوی بد می­داد. سید مهدی گریه اش گرفت و لیوان از دستش افتاد. آقا معلم ترکه انار را برداشت و او را به حیاط مدرسه برد و پاهایش را به میله ها بست. سید مهدی التماس می­کرد و می گفت: آقا رفتم برای صالح آب بیاورم. شما را به خدا آقا. ولی آقا معلم با ترکه کوبید به کف پاهایش و او دردش آمد و صدای گریه اش بلندتر شد. همه بچه ها نگاه می کردند، اما صالح همین طور که سرفه می­کرد، صورتش خیس اشک بود. باید کاری می­کرد، مدیر در مدرسه نبود. صالح جلو رفت و گفت: «آقا... اجازه...».

دوباره سرفه اش گرفت. ترکه انار مرتب بالا می­رفت و کوبیده می­شد به کف پاهای سید مهدی. صدای سید مهدی خسته و گرفته بود. صالح نزدیک تر رفت و دست دیگر آقا معلم را گرفت. و گفت: «نزنید، یتیمه.» دست آقا معلم شل شد و ترکه را انداخت. پیپش را برداشت و به سمت دفتر مدرسه رفت. صالح پاهای سید مهدی را باز کرد و او را به کلاس برد.

 

سفر

کنار پنجره نشسته بود و جاده را تماشا می­کرد. اولین بار بود که تنها می­رفت، ولی خیالش آسوده بود و دلش را سپرده بود به خدا.

از وقتی خود را بر سر دو راهی مهم زندگی اش می دید، دو سه ماهی می­گذشت. آن روزها مردّد بود که کدام راه را برگزیند؛ می­دانست هرکدام از این راه ها جذّابیّت و سختی خاصی دارد و سرنوشتش با این انتخاب تغییر می کند. از مدرسه، خاطرات چندان خوبی نداشت و آنچه در خانه یاد می گرفت، بیشتر به دلش می­نشست تا آنچه در مدرسه می آموخت. برای او که در خانواده­ای ریشه دار و باسواد بزرگ شده بود، انجام بعضی کارها شایسته نبود.

دست روی جیب سینه اش گذاشت و نامه را لمس کرد و به یاد حرف­های مادرش افتاد که گفته بود: «پسرم، اجدادت هم این راه را رفته اند. خدابیامرز پدرت تا خودِ سامرا رفته بود، برای شاگردی میرزای شیرازی. تو که بیخ گوش ما هستی. برادرت هم که هست و هوایت را هم دارد. بی کس نمی­مانی. به راهی که می­روی، دل بده».

می­دانست راهی که می­رود، عطش درونش را فرومی نشاند و گاهی که دل تنگ پدر می­شد، به سراغ کتاب های او می­رفت و بعد از یکی دو ساعت مطالعه به آرامش می رسید. بعد از آن بود که تصمیم نهایی خودش را گرفت. یک کتاب جامع المقدمات از جایی به امانت گرفت و شروع به مطالعه کرد. زیاد سخت نبود، اما برایش سؤال هایی پیش می­آمد که نمی­توانست بی جواب رهایشان کند. همه کسانی را که می­شناخت، در ذهنش مرور کرد و رسید به سید محمدعلی حائری، عالم شهرشان. سیدمحمدعلی حائری تا آنجا که می­توانست، به این شاگرد تیزهوش و ریزنگر درس آموخت.

از رودخانه به دریا رفتن را کسی به ماهی نمی­آموزد. ماهی خود در جریان آب شنا می­کند و پیش می­رود. او کم کم داشت به دریا می­رسید.

از ماشین پیاده شد. هوا گرم بود و آمدن شهریور خودی نشان نمی­داد. کیفش را به دوش انداخته بود و کم کم به گلدسته ها نزدیک می­شد. به صحن مسجد اعظم که رسید، ایستاد:

السلام علیک یا بنت رسول الله

السلام علیک یا بنت نبی الله

السلام علیک یا فاطمة المعصومه

بند کیف را روی شانه اش جا به جا کرد. درِ مسجد اعظم باز بود و طلبه ها به انتظار استاد نشسته بودند و صحبت می­کردند.

ـ می­دانی رضا شاه را تبعید کرده اند؟

ـ چیزهایی شنیده ام؛ او را به جزیره موریس فرستاده اند و پسرش را به جایش نشانده اند.

ـ من که چشمم آب نمی خورد پسرش هم بتواند اوضاع را سامان دهد.

ـ تا وقتی این امریکایی ها کاسه داغ تر از آش باشند، اوضاع ما همین است. نمی گذارند آب خوش از گلوی کسی پایین برود.

سید مهدی با خودش تکرار کرد: «نمی گذارند آب خوش از گلوی کسی پایین برود.» و وقتی به خودش آمد که کنار حوض رسیده بود. کیفش را زمین گذاشت، وضو گرفت و سمت ضریح رفت.

بعد از زیارت، روی سکّوی کنار درِ مسجد نشسته بود و به نوشته های کتابش نگاه می کرد. دل توی دلش نبود و نمی­توانست حواسش را جمع کند. اگر گفتند: «نه»، چه کند؟ اگر جواب رد می­شنید، باید یک راست به کاشان برمی­گشت؛ اما برای ماهی سخت است که برخلاف جهت آب شنا کند. در همین فکر و خیال­ها بود که حضور کسی را در کنار خود حس کرد؛ کتاب را بست و بلند شد. مدیر حوزه علمیه نگاهش می­کرد؛ چشم های گیرایی داشت و لبخندش بوی خبری خوش می­داد.

مدیر حوزه علمیه، رو به سید مهدی گفت: «پسرم از این به بعد می­توانی در اینجا به تحصیلت ادامه دهی؛ آقای سیدعلی یثربی کسی نیست که نامه اش رد شود. حالا هم بیا برویم تا حجره را تحویلت بدهم».

 

در محضر استاد

هنوز جاگیر نشده بود و هر روز جذّابیّت تازه ای را در قم کشف می­کرد. لهجه متفاوت مردم قم، بوی شیرین سوهان، کسانی که برای زیارت می­آمدند و طلبه هایی که از شهرها و کشورهای دور و نزدیک، قم را برای رسیدن به هدف خود انتخاب کرده بودند. همه اینها جنب وجوش خاصی به شهر می داد. شهر زنده بود؛ اما پرهیاهو نبود و هرکسی سر در کار خود داشت.

بعضی روزها می­دید یکی از کلاس­های درس شلوغ تر از معمول است. حتی مردم عادی را نیز لابه لای طلبه ها می شد مشاهده کرد. آن روز هم همین­طور بود. از کسی که نزدیک در نشسته بود و چشم به بیرون داشت، پرسید: «ببخشید! چه کلاسی است؟» مرد، خاک ارّه­ای را که روی پیراهنش مانده بود، با دست پاک کرد و گفت: «آقای روح الله موسوی درس اخلاق می­دهد».

برای سید مهدی فرصتی بود تا از نزدیک ببیندش. استاد آمد، برق خاصی در چشم هایش بود و چهره ای دل پذیر و آرام داشت. مثل دیگر استادان حوزه علمیه لباس روحانی پوشیده بود؛ لباسی که او نیز باید روزی بر تن می­کرد. استاد از میان مردم گذشت و بر منبر نشست. با آرامش و متانت خاصی حرف می­زد. این استاد مثل هیچ یک از استادهایی نبود که تا آن روز دیده بود.

سید مهدی از آن روز تصمیم گرفت برنامه اش را طوری بچیند که از کلاس آقای روح الله موسوی باز نماند. او البته آن روزها نمی دانست سال ها بعد رابطه شان از استاد و شاگردی می گذرد و آن قدر به او دل می دهد که وقتی می فهمد همسرش از خویشاوندان دور آقای موسوی خمینی است، بال درمی آورد و وقتی می­شنود با هم رفت و آمد خانوادگی دارند، ذوق می­کند و تصمیم می­گیرد آنها را به صرف شام دعوت کند.

 

دختر نارنج و ترنج

یکی می­گفت: نکند دور از چشم ما ازدواج کرده ای و ما خبر نداریم و دیگری می­گفت: از زیر شام عروسی در می روی؟ سومی هم تشر می­زد: شاید می­ترسد اگر عروسی کند، هر هفته با خانواده بر سرش آوار شویم و خرج روی دستش بگذاریم. بعد می­خندید و می­گفت: نکند منتظر دختر شاه پریان هستی؟ حرف ها که به اینجا می­رسید، سید مهدی جواب می­داد: آری، منتظر دختر شاه پریانم، دختر نارنج و ترنج! سراغ دارید؟ همه یک صدا می­گفتند: نه و بعد همگی می­خندیدند.

چند وقتی بود که طلبه های هم سالش این طور سربه سرش می­گذاشتند تا سید مهدی به فکر ازدواج بیفتد و آن روز هم بحث ها بر سر همین بود. وقتی صحبت به دختر نارنج و ترنج رسید، سید مهدی پرسید: سراغ دارید؟ بلافاصله یک صدای آشنا گفت: بله.

سید مهدی به عقب برگشت. صاحب صدا، آقای مهدی حائری تهرانی بود که از چند قدمی، طلبه های جوان را می نگریست. سید مهدی سرخ شد و سرش را پایین انداخت، ولی کار از کار گذشته بود. آقای حائری جلوتر آمد و گفت: پسرم، کم کم دارد دیر می شود. آدم که نمی تواند تا آخر عمر تنها بماند. تو که نمی­توانی تا آخر عمر، سرت را با کتاب و دفتر و تدریس و تحصیل گرم کنی. آدم بدون نیمه زندگی اش به تکامل نمی­رسد. اگر بخواهی، می­توانم کمکت کنم.

سید مهدی بهانه آورد که سرم شلوغ است و چند وقت دیگر امتحانات حوزه شروع می شود. باشد برای بعد. آقای حائری خندید و دست روی شانه اش گذاشت و گفت: فعلاً همه چیز را به من بسپار و درست را بخوان. با خانواده دختر نارنج و ترنج صحبت می­کنم و به تو خبر می­دهم.

در حجره را کوبید و داخل شد. سید مهدی از روی جزوه­ها سر برداشت و آقای حائری را روبه روی خود دید، دوباره داشت می­خندید. سید مهدی به احترام مهمان بلند شد. آقای حائری گفت:

ـ برگه ها را کنار بگذار و به من گوش بده. پدرش، حاج عبدالله آل آقا است. از بهبهانی های کرمانشاه هستند و در تهران زندگی می­کنند، اسمش پروین است. خلاصه دختر عفیف و اصل و نسب داری است. شب جمعه سرت را خلوت کن که قرار گذاشته ام.

ـ اول باید با مادر و برادرم مشورت کنم. بعد هم، این هفته سرم شلوغ است.

ـ با خانواده ات مشورت کن. می­دانم آنها هم به این وصلت راضی می شوند. همین شب جمعه دنبالت می آیم تا برویم.

سه بار به خواستگاری رفته بودند و جواب نگرفته بودند. دختر آن گونه که سید مهدی می خواست بود و ظاهراً مخالفتی هم نداشت، ولی مادرش بهانه می آورد تا دخترش را از هوای بد قم حفظ کند و می­گفت: او با زندگی سخت آشنا نیست؛ می ترسم کم بیاورد و دوری راه را بهانه می کرد. سید مهدی دست بردار نبود، ولی نتوانسته بود مادر دختر را مجاب کند و دیگر جز دعا و التماس به درگاه خدا چاره­ای نداشت. از آقای حائری تهرانی هم کاری ساخته نبود.

دو هفته از آخرین باری که به تهران رفته بودند، می گذشت و هر روز منتظر خبری تازه بود؛ خبری که او را از دلهره و غم برهاند، اما هر روز سوت و کور می­آمد و می­رفت. آن روز هم سید مهدی حوصله هیچ کاری را نداشت. به سراغ دوستانش رفت تا کمی از فکر و خیال فاصله گرفته باشد. طلبه های جوان به او امیدواری می دادند که باز آقای حائری از راه رسید و سید مهدی را صدا زد. سید مهدی به سمت آقای حائری رفت، اما بی­حوصلگی و خستگی از راه رفتنش پیدا بود. آقای حائری با خنده گفت:

ـ محکم باش جوان! این­بار با گل و شیرینی مخصوص به تهران می­رویم!

ـ سر به سرم نگذارید.

آقای حائری سرش را کمی جلوتر برد و گفت:

ـ می­رویم، درست می شود ان شاءالله. ظاهراً دیگر همه موافقند.

ـ اتفاق خاصی افتاده؟

ـ پروین خانم خواب دیده و مادرش با شنیدن تعبیر آن خواب به این وصلت راضی شده!

سید مهدی نمی­دانست چه بگوید. فقط نگاهی گذرا به آسمان انداخت و چشم های نگرانش را از آقای حائری تهرانی پنهان کرد.

باز هم شب جمعه بود. بزرگ ترها بعد از مراسم عقد، عروس و داماد را دست به دست کرده و از اتاق بیرون رفته بودند. پروین به گل های قالی چشم دوخته بود، ولی سید مهدی منتظر فرصتی بود تا هرچه زودتر سؤالش را مطرح کند و دیگر نمی­توانست طاقت بیاورد. به همین دلیل، بی مقدمه پرسید:

ـ عروس خانم، آیا وکیلم بدانم چه خوابی دیدی که مادرت راضی شد؟

پروین سر بلند کرد، گونه هایش گل انداخته بود. آرام گفت: خواب دیدم خانمی یک جفت کفش سبز به من داد که رویش نگین های درشت داشت. می­خواست به پایم اندازه کند که بیدار شدم! وقتی پدر خوابم را شنید، گفت: «این وصلت به خواسته خدا سر می گیرد».

سید مهدی ساکت بود و چشم از دختر نارنج و ترنج برنمی داشت.

 

خبر تلخ

آفتاب کم کم خودش را از پشت دیوارهای کاه گلی بالا می­کشید. مردم شهر هنوز کارِ روزانه را شروع نکرده بودند و فقط گاهی بوی نان داغ همراه با نسیم صبح از کوچه ها می­گذشت. آقا سید مهدی بعد از نماز صبح کتابی را به دست گرفته بود و مطالعه می کرد. پروین خانم بساط صبحانه را در همان اتاق می چید. پسرشان، سید محمد تازه بیدار شده بود که کسی چند ضربه به درکوبید. پسرک مثل پرنده از رخت خواب کنده شد و بیرون رفت و برگشت و گفت: آقا جان با شما کار دارند.

سید مهدی دست به زانو گرفت و بلند شد و به صدای بلندی گفت: بفرمایید.

وقتی نزدیک در رسید، کمی تعجب کرد. آن وقت صبح، دیدن احمد آقای توفیقی، توی قم، تعجب هم داشت. آقا سید مهدی سلام کرد و گفت: احمد آقا! بفرمایید داخل.

ـ داخل نمی­آیم. باید با هم به کاشان برویم.

آقا سید مهدی خیره بود به لب­های مرد. لب­هایی که تا حدی می­لرزیدند.

ـ خیر است. کاشان چرا؟

ـ حال برادرتان سید علی بد شده.

ـ وقتی مرد اسم سید علی را آورد، رنگ از روی آقا سید مهدی پرید و ضربان قلبش تندتر شد و گفت: ما که دو شب پیش خانه­اش بودیم، حالش خوب بود. چه اتفاقی برایش افتاده؟

احمد آقا این پا و آن پا کرد و چشم دوخت به درخت اناری که از دیوار خانه مقابل به کوچه سر خم کرده بود. احمد آقا نمی ­توانست سید مهدی را بی جواب بگذارد، بنابراین گفت: آدمی زاد است دیگر. یک آن ممکن است هزار اتفاق بیفتد.

سید مهدی لب گزید، داخل خانه رفت و چند دقیقه دیگر بازگشت و با هم به راه افتادند. هنوز امیدوار بود و نمی­خواست خیال بد به خود راه بدهد. سید مهدی با خود گفت: «به خانه خواهرزاده ام می­روم تا ببینم چه شده».

درِ خانه باز بود و صدای گریه می آمد. او باور نمی کرد برادرش او را تنها گذاشته باشد. ناگهان همه چیز دور سرش چرخید و خانه تاب برداشت. احمد آقا دست آقا سید مهدی را گرفت و او را به داخل خانه برد. مردهای خانه دورش را گرفتند. هرکس چیزی می گفت، اما آقا سید مهدی حرفی نمی­شنید و توان تحمّل این مصیبت را نداشت. پذیرفتنی نبود که قرعه سفر به نام برادر عزیز او افتاده باشد. تقلّا می­کرد تا از این کابوس رها شود. دلش می خواست کسی قدری آب به صورتش بزند و بیدارش کند. این حیرت ناگهانی، او را با خود می برد و کوچه ها و خیابان­ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت و می رفت. از تلخیِ خبر فرار می کرد؛ انگار روزنه امیدی می شناخت؛ آیت الله بروجردی، دوست و همدم برادرش. شاید اگر او را می دید، آرام می گرفت و می توانست دل سیری بگرید و خود را سبک کند. در را حاج احمد نامی برایش گشود و تسلیت گفت.

چند دقیقه بعد آقا سید مهدی رو به روی آیت الله بروجردی نشسته بود. آمده بود تا بار سنگین این داغ را او از دوشش بردارد. به حرف های آقا گوش سپرد؛ حرف هایی که مثل نسیم خوشایند بود و مانند باران درد و اندوه را می­شست. آیت الله بروجردی گفته بود: «پسرم! تو دیگر چرا؟ تا وقتی خداوند مهربان هست و همه چیز را کفایت می کند، رفتن این و آن نباید آدمی را از پا درآورد. راضی باش به رضای خدا. او نگهبان و سرپرست جهان است. پس دل به اندوه نسپار و تلاش کن مادر پیرت را هم تسلّا بدهی».

سید مهدی مادرش را با چشم های اشک بار در خانه گذاشته و بیرون زده بود. وقتی گفت حال میرعلی بد شده، پیرزن انگار همه چیز را دریافت. رنگ از صورت چین افتاده­اش پرید و چیزی از قلبش کنده شد انگار. پیرزن بی طاقت شد و صدای گریه­اش، سید محمد پنج ساله را هم به درد آورد و گریاند.

آقا سید مهدی به آیت الله بروجردی گفت: سخت است، ولی سعی می کنم خوددار باشم. بلند شد و اجازه مرخصی خواست. آیت الله بروجردی گفت: «چند نفر از بستگان من هم با شما می­آیند. هماهنگ می­کنم با هم بروید.» آقا سید مهدی از آیت الله بروجردی خداحافظی کرد و رفت تا با خانواده راهی شوند.

توی ماشین، حال خوشی نداشت و دلش می خواست دوباره صدای برادرش را می­شنید، اما هرچند دقیقه یک بار صدای همراهانش که برای شادی روح میرزا سید علی یثربی صلوات می­فرستادند، توی اتوبوس می­پیچید و یادش می­آورد که برادرش رفته است. برادری که او را از آب و گل درآورد، سرپناهش بود و کسی که می توانست به او تکیه کند و دردهایش را به او بگوید، اکنون در شهری دیگر بی جان افتاده بود و او باید برود و با دست­های خودش او را به خاک بسپارد.

دلش می خواست به سال­های قبل برگردد. به آن سال­ها که وقتی شنید حوزه علمیه کاشان به راه افتاده است، اندک وسایلی را که داشت، جمع کرد و به آنجا رفت. معالم و شرح لمعه را از برادرش آموخت و نزد شیخ محمود نجفی مغنی و حاشیه ملاعبدالله و شرح شمسیه را فراگرفت. هنوز مکاسب را تا آخر نخوانده بود که حوزه علمیه کاشان تعطیل شد و او دوباره به حوزه علمیه قم برگشت. با این حال، همیشه سعی می­کرد از احوال بستگانش در کاشان بی­خبر نماند و در هر فرصت ممکن به آنها سر می زد و جویای حالشان می­شد. دو شب قبل از آن هم همه چیز عادی بود و میرعلی فقط کمی کسالت داشت. آن هم برای پیرمردی شصت و هشت ساله معمولی بود و دو برادر کلی با هم حرف زده بودند.

ماشین همچنان می­رفت و با هر ناهمواری جاده او را از لاک خودش بیرون می­کشید. آقا سید مهدی پرده را کنار زد؛ آفتاب کم جان می­تابید و برگ زرد درخت ها او را غصه دارتر می­کرد. پرده را کشید و سرش را به صندلی تکیه داد. چشم هایش را بست و زمزمه کرد: «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ». خدایا! به ما صبر بده!»

شهر حالت عادی نداشت و مردم سیاه پوش برای تشییع آمده بودند. پیکر نحیف برادرش در غسّال خانه روی تختِ سنگی قرار داشت و مردی که بر خلاف دیگر غسّال­ها لباسی تمیز و مرتب بر تن داشت، او را کفن می کرد. چند نفری که دور تخت بودند، وقتی آقا سید مهدی را دیدند، نزدیک او آمدند و یکی یکی دست دور گردنش انداختند و تسلیت گفتند. صدای فاتحه و صلوات بند نمی­آمد؛ قرار بود برادرش را در صحن اما مزاده حبیب بن موسی به خاک بسپارند.

صدای قرآن در صحن امام زاده پخش می شد. آقا سید مهدی داخل قبرِ آماده شده رفت و خاک ها را کنار زد. سنگ ریزه­ها را برداشت و بیرون ریخت و با دست­هایش بستر قبر را آماده کرد و بیرون آمد. بعد از نماز میت به زن­ها اشاره کرد تا عقب بروند. اطراف قبر کمی خلوت شد. پیکر برادرش را آوردند و در کنار آرامگاه ابدی­اش بر زمین گذاشتند. مداح روضه ای مختصر درباره سیدالشهدا خواند.

آقا سید مهدی وقتی برادرش را داخل قبر می گذاشت، دستش می­لرزید. پشتش تیر می­کشید و اشک امانش نمی داد. می­گفت: «خدایا! به برادرم رحم کن! خدایا! به او سخت نگیر!»

هنوز روی قبر باز بود؛ برای آخرین بار کفن را از روی برادرش کنار زد و صورتش را بوسید. دل از برادر نمی­کند. داماد برادرش و دو سه نفر دیگر دستش را گرفتند و او را چند قدم عقب تر بردند و بعد روی قبر را پوشاندند.

 

اقامت در کاشان

سعی می کرد خودش را با وضعیت پس از مرگ برادرش وفق دهد. به قم برگشته بود؛ گروهی از دوستان و هم دوره ای هایش برای سرسلامتی آمده بودند و اتاق کوچکشان پر از جمعیت شده بود. کم کم حرف ها به خاطرات سید علی کشیده شد و اینکه چه کسی باید کارهای او را انجام دهد و مسئولیت­هایش را بپذیرد.

قبلاً آیت الله بروجردی دراین باره با او صحبت کرده و از او خواسته بود برای اقامت به کاشان برود و گفته بود: «تو نزدیک ترین فرد به برادرت بودی. بنابراین، از برنامه ها و اهدافش خبر داری و روال کارش را می­دانی. به نظر من، تو شایسته ترین کسی هستی که باید مسئولیت­های مرحوم یثربی را بپذیرد».

به حرف­های آیت الله بروجردی ایمان داشت و می دانست او از روی علم و آگاهی حرف می­زند و زوایای هر موضوع را به خوبی می­سنجد. با این حال، کمی دلهره داشت.

دوستانش وقتی شنیدند آیت الله بروجردی از او خواسته است به کاشان برود، به او گفتند: آقا بهترین فرد ممکن را انتخاب کرده و خودش هم قول داده هوایت را داشته باشد. پس دیگر دلت را به دریا بزن و راهی کاشان شو. تو می توانی در کاشان حوزه علمیه راه بیندازی و دوستداران علم دین را آموزش دهی و بعد آنها را برای دوره تکمیلی به قم بفرستی.

او بالاخره رفتنی شد؛ با کلّی آمال و آرزو و برنامه، بار سفر بست و به راه افتاد.

 

زائرسرا

حالِ خوشی داشت؛ چند روز بود که سعی می­کرد نمازهایش را در حرم امام رضا(ع) بخواند. فضای دوست داشتنیِ حرم او را سرزنده و شاداب کرده بود. انگار در دنیای دیگری قدم می­زد؛ دنیایی پر از آرامش و امید. توی این دنیا قدرت خدا را می­شد دید. هنگام زیارت و دعا، کنار پنجره فولاد، نزدیک ضریح، می­شد راحت تر با خدا راز و نیاز کرد.

آقا سید مهدی حرف­هایش را زده بود و با پسرش به سمت منزل برمی­گشت. از کنار فال گیرها و دست فروش ها می گذشتند. هرچه از حرم دورتر می­شدند، خیابان خلوت تر می شد. گرمای ظهر بود و مردم ترجیح می دادند زیر یک سقف باشند. راه زیادی تا منزل نمانده بود؛ جایی که برای چند روز اجاره اش کرده بودند، از آن دست خانه های کوچکی بود که برای زائران ساخته می شد.

سر یک پیچ، سید محمد ایستاد و به آن دست خیابان نگاه کرد تا مطمئن شود درست دیده است. خودِ منیرخاتون بود و هفت هشت زن و بچه دیگر. پدرش را که چند قدم جلوتر رفته بود، صدا زد و گفت: «آقاجان! منیرخاتون و فامیل هاش آمده اند مشهد.» نزدیک تر رفتند و بعد از سلام و علیک و حال و احوال، آقا سید مهدی از منیرخاتون سؤال کرد: دم ظهر چرا زیر آفتاب ایستاده اید؟

ـ جاگیر نشده ایم هنوز. صبح با قطار آمدیم. مردهایمان رفته اند پی خانه و هنوز پیدایشان نیست.

سید مهدی از پسرش خواست آنها را در پیدا کردن خانه یاری کند. مسافرخانه ها یا اکثراً پر بودند یا قیمت اتاق­ها گران بود؛ تا اینکه به یک خانه اجاره­ای رسیدند که ساکنان قبلی اش وسایلشان را در حیاط چیده بودند و می خواستند به شهرشان برگردند. آنها داخل رفتند و آقا سید مهدی به یکی از مردها که پشت میزی نشسته بود گفت: می­شود اتاق ها را ببینیم؟

مرد آنها را راهنمایی کرد و گفت:

ـ اینجا یک اتاق بزرگ، آن هم یک اتاق دیگر، این گوشه هم آشپزخانه، آن طرف هم حمام و دست شویی. اتاق ها نو نوارند، موریانه و مورچه و سوسک ندارند!

صاحب خانه یک ریز حرف می­زد و آقا سید سرش را به نشانه تأیید تکان می­داد. بالاخره آنجا را اجاره کردند و پول را پرداختند و برگشتند. مردها هم رسیده بودند، اما خانه گیرشان نیامده بود. آقا سید مهدی گفت:

ـ جایی را برایتان دیده­ام. برویم، اگر خوشتان آمد، می مانید، اگر نه باز هم می­گردیم.

ـ منّت گذاشتی سید جان! مگر می شود از جایی که شما انتخاب کردی، بدمان بیاید؟

زن ها بچه هاشان را بغل گرفتند و مردها اثاث ها و بقچه­هاشان را برداشتند و راه افتادند. توی راه حرف از بزرگواری

/ 0 نظر / 33 بازدید