اشک فرات

 

اشک فُرات

 

مردی کنارِ علقمه در التهاب شد

آبی نخورد و آب از این غصه  آب شد

افتاد عکسِ ماه، در آیینه ی فرات

ماهی که وام دارِ رُخش، آفتاب شد

وقتی سکوتِ خیمه ی آیینه ها شکست

در غنچه های تشنه جگر، انقلاب شد

اشکِ فرات، بر رُخِ آلاله ها نشست

در هم شکست خانه ی عشق و خراب شد

بر روی ماهِ عاطفه، هر اختری چکید

در داغدشتِ خاطره، اشکِ مذاب شد

صائم! عطش گریست بر آیینه دارِ عشق

شرمنده آب، از پسرِ بوتراب شد

 صائم کاشانی

 

/ 0 نظر / 13 بازدید